FARZAD

زنگ تفریح...
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
 

زنگ تفریح خورشید را همیشه ابرها به صدا در می آورند...

این بار زنگ تفریح من به صدا در آمده است!

برف می بارد.هوای بالای سرم ابریست.

"شاید هم هوای درونم"

آه...چه زود پیر شدم...در اوج جوانی!

دیگر نام عشق را که میشنوم...

دلم آشوب می شود!!!


 
comment نظرات ()
 
نامه!!!
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
 

من مانده ام و این ١۶٠ حرف!

برای پر کردن فاصله های بلند

با یک پیام کوتاه!

بگذار دوازده بار بنویسم:

"دوستت دارم"

طبق عادت با سه علامت تعجب!!!

و تو مثل همیشه جوابی نمیدهی.

دفترم بوی پیراهن یوسف گرفت

میروم

برای همیشه گم شوم...

وقتی گوشه ی قلبت نوشته بودی

اینجا،کسی عاشق نمی شود

بیخود پیام میدهی!


 
comment نظرات ()
 
پرواز
نویسنده : - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦
 

من تمام سعی ام را میکنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم.اما کودک بازیگوش ذهنم،به سمت دستهای تو،لی لی میکند.

دیروز این اس ام اس،روی صفحه ی تلفن همراهم جا خوش کرد: پرنده،لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته،چرا پرواز نمیکنی؟!

این اس ام اس پنج جمله ای،آرامش زندگی ام را به هم زده است!با خودم فکر میکنم که چه قدر پرنده در اطرافم وجود دارد، و من چه قدر ماهی هستم!

اطرافیانم مدام میگویند از قفس سرشکسته ی وابستگی به تو،بیرون بیایم.اما من میدانم بیرون آمدن همان و مردن همان!

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی میتواند بدون آب زندکی کند؟! کجای دنیا؟!

من هر روز به قفس شکسته ی بالای سرم نگاه میکنم.چند بار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما... احساس خفگی تمام بدنم را قرق میکند!من چند بار سعی کرده ام... اما... نمی شود به خدا!

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی!بگذریم از فلسفه ی ماهی و قفس سر شکسته!همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم،اما مگر لی لی این کودک بازیگوش میگذارد؟!

بگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم!!!

                                                                                                                                           (به یاد بهترینم)


 
comment نظرات ()
 
نامه...
نویسنده : - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧
 

از تو اثری نیست.

این نامه را برای خودم مینویسم!

چرا که خوب می دانم

به زودی برگشت خواهد خورد!!!

نامه:

امشب که یاد من نیستی

بگذار برایت ترانه ای بخوانم

از آدمکی برفی

که در حسرتت آب شد

و تو چشمهای خیسش را

به آستین پیراهنت دوختی!!!


 
comment نظرات ()
 
تنهایی(3
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی!

قلمی که گاه و بی گاه جور مرا میکشد و حرفهای ناگفته ام را بر کاغذ مینویسد!

در آن لحظه قلمم مثل زبانم نیست،مِن مِن نمیکند،کم نمی آورد و...

او تنها مینویسد و مینویسد.

شیوا،بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.

وقتی مینویسم گونه هایم سرخ نمیشود،اشکهایم فرو نمیریزند،عصبانی نمیشوم،صدایم هم نمیلرزد...

و کاغذ چه صبور نوشته هایم را گوش میدهد!

واکنشی از خشم در او نیست،نگاه عاقلانه به نوشته ها نمی اندازد،مرا به خاموشی وا نمیدارد،تنهایم نیز نمیگذارد...

در آخر من آرام و سبکبال به کاغذ میگویم:(همه ی این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم،اما نوشتنم بد نیست)

و او همچنان صبور گوش میدهد...

آن گاه کاغذ را به آب میسپارم و آب میداند که آن را به دست چه کسی برساند...

و من دوباره به چهار دیواریم باز میگردم،در پی قلمم و " کاغذ صبوری " دیگر...

من یک چهار دیواری دارم و همیشه تنهایم!


 
comment نظرات ()
 
آزادی!
نویسنده : - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

تنهایی را دوست داشتم اما نه وقتی تو در کنارم بودی!

سکوت را دوست داشتم اما نه وقتی که تو حرف میزدی!

و من فقط و فقط تو را دوست داشتم!!!

 اما امروز آزادم،آزادتر از هر روز دیگر.آزادم چون هیچ کس را دیگه دوست ندارم!

من تو را دوست داشتم و اگر تو در بیابان میدویدی،من حاضر بودم با پای برهنه در کنار تو بدوم تا چند لحظه بیشتر در کنار تو باشم!

اما تو بارها به من دروغ گفتی تا من را نبینی!

اما من آزادم،آزادتر از هر روز دیگر چون یاد گرفتم فراموش کنم،چون یاد گرفتم باید تغییر کنم،چون یاد گرفتم فکر من در اختیار من است،احساساتم از فکرم سرچشمه میگیرد،پس احساسات من در اختیار من است!

پس من میتونم تمامی احساساتم را کنترل کنم،پس من میتونم عاشق نشم،میتونم تنها خودم را دوست داشته باشم!

میتونم آزاد باشم و من آزادم!


 
comment نظرات ()
 
تنهایی(2
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳
 

من خستم!

خیلی وقته که خستم!

همیشه به خودم میگفتم چرا؟چرا؟چرا؟واین چراها مدام تکرار میشند.تمامی این چراها جلوی یک خاطره قرار میگیرند!

میگویند زندگی زیباست،پس زیبایی اون در کدوم لحظه اش قرار داره که مدتهاست میگردم  ولی هنوز پیداش نکردم!

توی همین گشتنها بود که یکی فریاد زد : نگرد!نگرد که ما محکومیم،محکوم به ماندن تا شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم.اون راست میگفت!

گاهی احساس میکنم با این همه نشانه چرا من باز هم نمیفهمم.من نفهمم،احمقم یا شاید خودم را به خریت زدم.چشمهام را بستم،گوشهام را گرفتم،تا نبینم،تا نشنوم،تا به خیال خودم باشم،تا باز هم خودم را گول بزنم،تا باز هم فکرم را هدر بدم،تا باز هم زندگیم را فدا کنم،تا باز هم عاشق باشم و عاشق بمونم.اما یک روز دیگه باید چشمام را باز کنم،گوشهام را تیز کنم تا بفهمم که چه دردی کشیدم!

سخته،خیلی سخته.سخته وقتی داری غرق میشی،انتظار کمک از کسی را داشته باشی که خودش شنا بلد نیست!

چه احساسی!بهتره دیگه بس کنم،بهتره دیگه نگم،بهتره بهت بگم،شاید بهتره بمیرم!


 
comment نظرات ()
 
تنهایی
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

 گاهی یک لباس،گاهی یک لباس،وای بر ما.چقدر خودمون را کوچیک دیدیم!

وزیدن باد همیشه هست اما تو باید با اون بوزی،وزیدن باد همیشه هست اما تو نمیتونی جلو دار او بشی!

یک لباس-یک حرف-یک خاطره-یک زنگ-یک sms-گاهی حالم به هم میخوره اما چه کنم که نمیشه و نمیتونم!

گاهی یک حرف از یک شخص خاص-گاهی یک تعریف از یک جای خاص-گاهی گفت و گوی ساده با یک آدم خاص-عصابم خرده.چرا من نباید؟چرا؟من مگر نداشتم،من مگر نکردم،من مگر ندیدم،من مگر نگفتم!اما همیشه بر عکس بود!

یک لباس-یک حرف-یک خاطره-یک زنگ-یک sms-حالم به هم میخوره اماچه کنم.از دیروز،از امروز،از فردا خستم،از تو خستم،از خودم خستم،از تو و کارهایی که کردی خستم،ازش خستم.

تو با باد حرکت میکنی،باد تعین کنندست.اما من کوهم،اما تو قاصدکی،اما من را باد نمیبره،اما من نمیرم.

اما من...اما من...اما من...و خودم را توجیه کردم با اما من.اما تو،آه بر تو و بر کارهای تو!

گفت میخوام،گفتم باشه.گفت دیدم،گفتم خب؟گفت رفتم،گفتم خداحافظ!

سری دویدند که بیایند پایین،به خاطر من نبود،تو را دیدند و خندیدند و بعد از تو گریستند و من یک مترسک بودم.آرزوی عوض شدن برای آنها بزرگترین آرزو بود،حتی خود من هم داشتم.چه احساسی!

بهتره دیگه بس کنم،بهتره دیگه نگم،بهتره بهت بگم،شاید بهتره بمیرم!


 
comment نظرات ()